پیام های مهربانی

ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﻣﺰﻥ
ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑَﺮﺩ …
ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎ ﻋﺠﯿﻦ ﺷﻮﺩ …
ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺳﯿﺮ ﺑﺎﺩ ﻧﯿﺴﺖ …
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﯼ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﺎﺭ ﻋﻨﮑﺒﻮﺗﯽ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ﮐﻪ ﺳﯿﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ …
ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﯽ ﺑﻨﺸﺎﻥ
ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ …
ﻭ ﯾﺎﺩ ﻣﻌﻠﻤﻢ ﺑﺨﯿﺮ …
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﺧﻂ
ﻣﯿﺮﺳﯿﺪﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﻧﻘﻄﻪ ﺳﺮ ﺧﻂ …
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺵ

درج نظر

آرزو
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا…
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به…
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا …….
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

متن بالا براساس یکی ازنوشته های شل سیلوراستاین بود

درج نظر

نمیدونم قد ما کوتاه بود یا
قدیما برف بیشتر میومد
نمیدونم دل ماخوش بود یا
قدیمابیشترخوش میگذشت
نمیدونم سلامتی بیشتر بودیا
مامریض نبودیم
نمیدونم ما بی نیازبودیم یا
توقع هاپایین بود
نمیدونم همه چی داشتیم یا
چشم وهم چشمی نداشتیم
نمیدونم تومملکت پول نبود
یادزد نداشتیم!!
اون موقع هاحوصله داشتیم
یا الان وقت نداریم

نمیدونم چی داشتیم
چی نداشتیم

حواست هست یک تابستان دیگر هم گذشت..
رسیدیم ب پاییز
یک پاییزخوشرنگ
به پاییزی که دلت نگیردو غروبش غم نداشته باشد

توی کوچه وپس کوچه هایش بغض نباشد

پاییزی که مهر و آبان و آذرش تورا یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد
یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من وتو باشد
و
حالا باید ،
دل خوش کنیم ب آمدن
زمستان
میمانیم به امید زمستانی که
نه ازفاصله خبری باشد نه ازدرد
نه از زخم نه از جنگ نه از فقر
به امیدفصلی که
وقتی بآخر رسیدجوجه ای ازجوجه هایمان کم نشده باشد

به امید صلح..
به امید عشق..
به امیدشیرینترین لبخندها

خزان تان هزاررنگ وشاد
زمستانتان برفی وآرااام…

پیشاپیش یلدا مبارک

درج نظر

وﺻﻴﺘﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺯ انیشتین

ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﻭﺯﯼ، ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ
ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﭼﻬﺮﻩ ﯾﮏ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﻭ ﺷﮑﻮﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ
ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﻠﺐ ﺟﺰ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ
ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﯽ ﭘﯿﺎﭘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.

ﺧﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﻮﻩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ.

ﮐﻠﯿﻪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺼﻔﯿﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ.

ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯾﻢ، ﻋﻀﻼﺗﻢ، ﺗﮏﺗﮏ ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻠﺞ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯿﺪ.

ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺯ ﻣﻐﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺎﻭﯾﺪ، ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻻﺯﻡ ﺷﺪ، ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺁﻥﻫﺎ ﭘﺴﺮﮎ ﻻﻟﯽ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭ ﺭﮔﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﯾﯽ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺸﻨﻮﺩ.
ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺴﭙﺎﺭﯾﺪ، ﺗﺎ ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺸﮑﻔﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ…
ﺧﻄﺎﻫﺎﯾﻢ، ﺿﻌﻔﻬﺎﯾﻢ ﻭ ﺗﻌﺼﺒﺎﺗﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻧﻢ ﺩﻓﻦ
ﺷﻮﻧﺪ…

درج نظر

از خواندن این نوشته فریدون مشیری سرمست می شوید!

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

درج نظر

, به کسی کینه نگیرید
دل بی کینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.
به خدا مهر قشنگ است

بوسه بر دست پدر.
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشک
پر گنجشک قشنگ است

پر پروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است.

نسترن را بشناسید
یاس را لمس کنید
به خدا لاله قشنگ است.

همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدارا
هر کجا یاد خدا هست
هر کجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است

درج نظر

ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ :
..ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!…ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!..ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!…ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ !!…ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!…ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ !!…ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!…ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ :ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ ” ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ !!…”ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!…ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !!…ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!…ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ…
خـــدایا…

✔ بابت↯
هر شبى که بى شکر سر بر بالین گذاشتم

✔بابت ↯
هرصبحى که بى سلام به تو آغاز کردم

✔بابت↯
لحظات شادى که به یادت نبودم

✔بابت ↯
هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبت دادم

✔ بابت↯
هر گره که به دستم کورشد و مقصر تو را دانستم

مرا ببخش

کمکم کن که بفهمم، توکنارمنى نه رو به روی من….

درج نظر

گرچه پایم چرخ های ویلچرست

این زبان من خدا را شاکرست

نیست توان راه رفتن را به من

هرکه این حکمت نداند غافلست

هدیه ای بر من عطا کرده خدا

هدیه اش در هر دوعالم ضامنست

شاکرم پایی ندارم تاره کج را روم

گرمرا کج رفتن است پایی نباشدبهترست

تا نفس درسینه است شکوه ندارم ازخدا

پیش حکت های اوقدری تامل لازمست

روز جهانی معلولین بر روشن دلان مبارک باد.

درج نظر

ًکاش باران بودم
و غم پنجره را میشستم
و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده
از سر عشق ندا میدادم
پاک کن پنجره از دلتنگی
که هوا دلخواه است
گوش کن باران را
که پیامی دارد
دست از غم بردار
زندگی کوتاه است
باز کن پنجره را
روز نو در راه است…

درج نظر

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
تو خرابه های شام
دختری نشسته بود
———
تو چشاش بلور اشک
زنگ غم بود تو صداش
سینه مالامال درد
خونی بود گوشواره هاش
———‘
دخترک روی زمین
پاهاش و میزاش یواش
ای خدا نگاه بکن
جای خاره کف پاش
———-
نمیدونند بدونید
دختر عاشق بابااست
وقتی که زار میزنه
یعنی دختر بی آقااست
———-
دختره زار و نحیف
هی میگفت بابام کجاست
بوی آشنا که رسید
دید جلوش طشت طلاست
———
توی اون ویرونه ها
درد دل داشت با باباش
کو عمو عباسمون
به کجا رفته داداش
——–
عقده ی دل وا میکرد
با سر و روی باباش
گفت و گفت و گفت و گفت
تا که خاموش شد صداش
——
هدیه به دختر سه ساله که باب الحوائج است

درج نظر
صفحه 4 از 11« بعدی...23456...10...قبلی »
پلاک
artonlines
wikichavoshi
ایفه
afagraphy.com
آپارات
http://www.artonlines.com/AZIZESTAN
94-02-16
davat
badiha
  • کاربران حاضر: 2
  • بازدید امروز: 555
  • بازدید هفته: 6,721
telegram-logo2-
photo_2015-09-15_07-42-54
fathers
9309014-2