خبر

یکی ازتفاوت های میان خانمها و آقایان

IMG16104666 IMG16104989IMG16104713

ما مرد ها کم حرف می زنیم یا اصلا چیزی نمیگوئیم اما بر عکس ما مردان، زنان یا صحبت می کنند یا خیلی صحبت می کنند وهمین راز سلامتی آنهاست هر خانم استعداد این را دارد که در کمتر از 15 دقیقه با خانمی که اولین بار کنار او نشسته سر صحبت را باز کرده وبه عمق احساسات یکدیگر دست پیدا کنند و مثل دو خواهر با یکدیگر دردودل کنند و تا آنجا که دوست دارند از جیک و پیک هم با خبر شوند . اما ما آقایان کمتر از این استعداد بهره مند هستیم تا جایی که خیلی از ما مردان در میهمانی های فامیلی با بستگان دور هم به سختی می توانیم ارتباط کلامی موفقی داشته باشیم ، چه رسد به کسی که هیچ ارتباطی با او نداریم .

این همه را گفتم تا به اینجا برسم که چند ماه پیش  در التهاب روزهای پایانی سال، تجربه شیرینی از این جنس داشتم ، برای انجام کاری به چهار راه پارک وی رفته بودم و برای برگشت، سوار اتوبوس های بی آرتی شدم که خدایی “با این اوضاع ترافیک ، یک طرفه بودن خیابان و گرانی کرایه ها”چیز شگفت انگیزی است خصوصا که جای خالی اون هم کنار پنجره نصیبتان بشود ، بله دیروز برای من از او خصوصاها بود . کیفم را روی پاهایم گذاشته بودم نسیم خنکی از پنجره جلویی به صورتم می خورد و با شماره های گوشیم چشمم رو نوازش می دادم تا ببینم از این فرصت اتوبوس سواری چه استفاده مفیدی می توانم بکنم sms بدهم یا زنگ بزنم، تو همین فکر بودم که گوشیم به دادم رسید و زنگ هشدار روزانه که یاد آوری می کرد در این ساعت به چه کسی زنگ بزنم اسم برادر زاده ام را آورد ، به او زنگ زدم وگوشی در دستم مثل بچه گربه ای که خودش را لوس می کند این ورو اون ور می رفت توحال خودم بودم که احساس کردم آقایی سرحال و پر انرژی کنارم نشسته است او هم کمی با گوشی خودش نجوا کرد یک اس ام اس زد ورو به من کرد و گفت: این روزهای آخر سال همه کار ها تو هم گره می خورد ،رفته بودم دنبال وصول بعضی از چک ها. مردم هم گرفتارند خیلی ها با اینکه وضع توپی دارند اما برای پنج تومان ماندند. اون آقا که دید من از کلمه پنج تومان دارم هنگ میکنم که پنج تومان یعنی چقدر که مردم برایش ماندند؟ گفت من کارم بازاره، تازه فهمیدم منظور 50000000 ریال یا همون معادل پنج میلیون تومان است و ادامه داد که از خانمش اجازه گرفته که یک امروز را هم با ایشان کاری نداشته باشد از فردا 28 اسفند به انجام کار های ایشان می پردازد. ایشان خیلی برایم صحبت کرد و من در لابلای صحبتهایش کلامی در وصف خوبی و مهربانی می گفتم آنقدر مهربان و صمیمی صحبت می کرد که گویا سالهاست با هم رفیقیم من ترس از این داشتم که برسیم به مقصد و حرفهایمان نیمه تمام بماند گویا ایشان هم همین احساس را داشت از هم پرسیدیم که کجا قراراست پیاده شویم که معلوم شد خیلی مانده، ایشان مقصدشان میدان ولیعصر بود و من بعد ازوی پیاده می شدم .در فرصتی که شانه به شانه هم نشسته بودیم من خیلی احساس کوچکی کردم با اینکه یک سال هم بزرگتر از ایشان بودم اما او آنقدر مهربان، با گذشت و صمیمی بود که دوست داشتم کمی مثل او بودم . به وی گفتم شما داستان زندگیت برای جوانان امروز یک درس بزرگی است من خوشحال میشوم بتوانم این همه خوبی و مهربانی را در قالب یک کتاب ثبت کنم وتوضیح دادم که در کار نشر کتاب هستم ودر باره کتاب مادران مهربان هم برایش توضیح دادم .تلفن من را گرفت تا یک روز سر فرصت هم دیگر را ببینیم به مقصد که رسید بلند شد با هم دست دادیم وروی یک دیگر را بوسیدیم از اتوبوس که پیاده شد ایستاده بود تا اتوبوس رد بشود برای هم دست تکان دادیم و خدا حافظی کردیم و من احساس کردم با کوهی از مهربانی درایستگاه اتوبوس ایستاده ، با لبخندی بزرگوارانه برای من دست تکان می داد و من دعایش کردم .

مهربان باشید عزیزآقا

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. سلام جناب عطارزاده [گل]
    از حضور شما در کلبه حقیرانه ام بسیار سپاسگزارم.این نظر لطف شماست، خودم رو تا این حد نمیبینم، عزیزان بزرگوار دیگری هستند که من تنها از مکتبشان می آموزم و بس، لطفتان را سپاس [گل]

    تشکر از حضور پر مهر شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا